تبلیغات
jokblog.com ، جوک،عکس،بازیگر،خنده دار،جالب،فال،نود،دانلود،موبایل - طنز(مدرک استخدام)

jokblog.com ، جوک،عکس،بازیگر،خنده دار،جالب،فال،نود،دانلود،موبایل

جوک،عکس،بازیگر،خنده دار،جالب،فال،نود،دانلود،موبایل

پنجشنبه 16 اردیبهشت 1389

طنز(مدرک استخدام)

نویسنده: محمد   

هركس می پرسید، خانواده ام می گفتند: پسرمان می ره سركار، مهندس عمرانه!اما بین خودمان بماند، وقتی این جور خبرهای خوش، دهان این و آن را می بست، من از صبح تا شام ستون استخدام روزنامه ها را زیر ورو می كردم و به این در و آن در می زدم تا بلكه كاری ولو... نیمه وقت و حتی موقت پیدا شود و حرفمان درست دربیاید، خب البته من یك جورهایی سر كار بودم! از ساعت 7صبح می زدم بیرون و حوالی 9 یا 10شب برمی گشتم و به این ترتیب پز كارمندی داشتم و اصل قضیه لو نمی رفت. اما راستش ته دلم شور می زد كه مبادا در یكی از این بالا و پایین رفتن ها از پله های ادارات و شركت ها و این در و آن در زدن، آشنایی مرا ببیند و به قول معروف پته مان بیفتد روی آب!

از آن طرف، آنقدر پول بابت تلفن و فرم استخدام و ورودی آزمون های استخدامی و... از جیبم رفته بود كه مقداری هم بدهی بالا آورده بودم و هروقت از این بابت نگران می شدم یاد حرف مرحوم پدربزرگم می افتادم كه می گفت: مرد باید بدهی هم داشته باشه، وگرنه توی بازی روزگار بازنده می شه. البته منظورش این بود كه آدم باید اهل خطركردن باشد تا به جایی برسد.

اما من بی آنكه ریسكی كرده باشم، بدهكاری داشتم. با همه این حرف ها این یادآوری به من قوت قلب می داد. جوابی كه بابت استخدام به من می دادند، از بس شبیه هم بود، حفظ شده بودم: تماس بگیرین، اگه قبول شده باشین برای مصاحبه دعوت می شین. و درست در زمان تعیین شده كه تماس می گرفتم، می گفتند: دیر تماس گرفتید، ظرفیت تكمیل شد. یك بار به هر دری زدم كه ثابت كنم من حتی یك ثانیه هم خطا نكرده ام و سر وقت تماس گرفته ام اما دلیلی نداشتم كه رو كنم و بعدها، بی خیال شدم.

در این گیرودار بابت وجه دستی كه گاه و بیگاه از ایرج آقا صاحب خواربارفروشی محل مان گرفته بودم، رقم بدهی ام به 200هزارتومان رسیده بود. همیشه ترس این را داشتم كه موضوع به گوش پدرم برسد یا ایرج آقا، روبیندازد و موضوع را به رخم بكشد. یك روز كه سلانه سلانه دنبال یكی از پاتوق های استخدام می رفتم، ایرج آقا صدایم كرد. دلم هری ریخت. در حالی كه قلبم تندوتند می زد، رفتم داخل مغازه.

بعداز سلام و احوالپرسی، صندلی گذاشت و نشستم. ماوقع را جویا شد، من هم از سیر تا پیاز را به او گفتم. گفت: پسر! تو چقدر ساده ای؟! خیلی از اعلان های استخدام وقتی رومی شه كه كار از كار گذشته و ظرفیتشون تكمیل شده! حالا بیا به جایی معرفی ات می كنم كه هنوز اعلانش درنیومده، اما شركتی هست كه مهندس عمران می خواد. رئیس كارگزینی پسردایی عروس خاله خانم منه و قولش هم قوله. آدرس می دم، فردا برو پیشش حتماً دستتو بند می كنه!

وقتی حرف هایش تمام شد، منتظر بودم، از بدهی من هم حرفی به میان بیاورد اما هیچی نگفت و دلم قرص شد كه حتما سر كار می روم. چون ایرج آقا دلش قرص بود كه به زودی من هم حقوق بگیر می شوم و می توانم ولو قسطی بدهی ام را بپردازم، همین مدرك برایم كافی بود كه خاطرجمع باشم!

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :